گرداب
که عشق آسان نمود اول ...
آینه رو پاک کنم.روی بقیه ی وسایل هم کلی خاک نشسته.راست میگفت مرضیه:"خونه رو که ترک کنی بعد از مدتی بوی کهنگی و ویرانی میگیره." آخ آخ یکی نبود حداقل به این گلدونا آب بده.خشک شدن زبون بسته ها... این پرده ها هم باید شسته بشن.شیشه ی این پنجره هم ...ای وای پس اون قمریه که گوشه ی بالکن آشیونه درست کرده بود چی شد؟حتما گذاشته رفته.آشیونش که خراب شده... دلم میگیره.نمیخوام این وبلاگ غبار گرفته هم مثل اون آشیونه از بین بره. واسه همینم اومدم تا دستی به سرو روی اینجا بکشم.به گلدونای دوستی آب بدم و غبار دوری رو از در و دیوار این خونه پاک کنم.اما نمیتونم فعلا تو این خونه بمونم.باید دوباره برم...تا اوایل ماه اسفند.گرچه دلم برای اینجا تنگ میشه.اما باید به آپارتمانی کوچک گوشه ی شهر نوک مدادی ومتالیک تهران عادت کنم تا وقتی که دوباره برگردم.اولین بار موقع رفتن یکی از این گلدونا رو با خودم بردم...با یه آینه و قرآن... راستی میشه وقتی من نبودم لطف کنید و یه کم به این گلدونا آب بدید؟؟ میگن گل عاطفه زود پژمرده میشه!... "من همینم من همینم من همین هستم من دلم می سوزد از دلسوزی یاران من تنم می لرزد از اندوه گساری های این و آن که درون خویش از تشویش می جوشند بهر من گرچه می دانم درست است آنچه میگویند٬لیکن از کبوترهای پند دوستان٬کاریز گوشم مانده خالی... سنگباران مصیبت گرچه گردد بیش از اینم٬راه خود را باز خواهم رفت باز خواهم رفت راه سرنوشت بی امانم را نوشدارو از کسی هرگز نخواهم خواست از کسی هرگز نخواهم خواست٬تا درمان کند درد نهانم را... در سرشت من ٬غروری چون پلنگ مست خوابیدست. هیس ای یاران! از صدای پای اندرزی که میگویید٬میترسم شود انگیخته از خواب وان زمان با شما پای گریزی هست و خواهد بردتان با خویش لیکن٬وای برمن! او قفس را خرد خواهد کرد! او مرا از رنج خواهد کشت! ....لیک از جان میخورم سوگند این پلنگ خفته را هرگز نخواهم داد تا بگیرم دست طاووس نوازش را من غرور بدلگام خویش را با خویش خواهم داشت باکم از ناآشنایی با سرود بزم عشرت نیست هرچه میخواهد نباشد٬گو نباشد... هر که میخواهد نباشد٬گو نباشد من همینم من همینم من همین هستم..." "بامبرگ" آلمان نشستی صمیمانه و گپی دوستانه!داشته باشیم.موضوع بحث هم: مسایل فرهنگی٬اجتماعی٬مذهبی و خلاصه "هرچه میخواهد دل تنگت بگو "...سالن شلوغ بود و استادای گروه و دانشجوهای ترم آخر هرکدوم برای خودشون یه جمع کوچک تشکیل داده و گرم گفتگو بودن... اولین چیزی که نظر آدمو جلب می کرد حجاب دخترای چشم آبی آلمانی بود. حجابی کامل تر و شاید معقول تر از دختر ایرونی های توی جمع! بعضی از آقا پسرای گل و گلاب ایرونی هم طوری محو جمالات چشم آبی ها شده بودن نگاه مردهای آلمانی اما سرد بود و سیر و بی تفاوت!... نه!مثل اینکه شهر شهر فرنگه!باید حواسم به خودم و حرفام باشه. "توماس"چشماشو ریز میکنه و نگاه آبی و دقیقشو به ما می دوزه.با خودم فکر میکنم این پروفسور اسلام شناس مسیحی قاعدتا عاشق چشم و ابروی ما نیست که از آلمان بکوبه و بیاد اینجا تا بخواد به حرفای صد من یه غاز مثل منی گوش بده.تو دلم صد بار به خودم لعنت میفرستم که چرا از دینم و ایرانم بیشتر و بیشتر نخوندم و نفهمیدم.اما باید سعی کنم. مثل یه آدم تشنه به دنبال تک تک واژه های آلمانی می گردم که تو این چند سال تو ذهنم کاشتم.حضور ساسان اما توی جمع دلگرم کننده اس.چون فارسی رو به خوبی متوجه می شه.پسری دورگه٬از طرف مادر آلمانی و البته مسلمان. میگه که هردو وطنش یعنی ایران و آلمان رو خیلی دوست داره و با لهجه ی شیرینی به فارسی میگه که زرشک پلو با مرغ رو هم خیلی دوست داره! دوستم مینو از توماس در مورد اعتقادش به خدا میپرسه.توماس خیلی صریح و مودبانه میگه که اعتقادات شخصی اون صرفا به خودش مربوط می شه!! توماس هم با زیرکی و مثلا کلی! از اعتقادات ما به عنوان یه مسلمان سئوال میکنه.جواب مینو رو که می شنویم من می مونم با یه دهان باز و ساسان با نگاهی مبهوت.من خودم بارها نماز خوندن مینو رو کنار سجاده ی قشنگش دیده بودم و دعا خوندنشو تو شبای قدر...یعنی من اشتباه دیده بودم یا؟؟؟...مینو خیلی راحت!گفت که نه نماز میخونه و نه... و فقط خدا رو قبول داره .ـ خدا رو شکر٬ خدا رو دیگه رد نکرد!!! ـ توماس بازم می پرسه "پس پیامبر چی؟"و مینو می گه "نه!پیامبر٬نه امام٬ فقط خدا".و من یاد مشهد پارسال می افتم و گریه های مینو تو صحن حرم امام رضا(َع).توماس می پرسه که"یعنی شما دعا هم نمی کنید؟نماز؟...مینو می گه"نه من فقط با خدا حرف می زنم."توماس مسیحی که مسلط به زبان عربی هم هست در جواب می گه که توی قرآن ما از نماز برای صحبت با خدا مطالب زیادی خونده...این بار دیگه سعی می کنم به جای مینو جواب بدم و می گم"اقم الصلوه لذکری".و بهش می گم که من یه آدم کاملا معمولی ام اما بعنوان ـ مثلا ـ یه مسلمان نماز می خونم ـ بازم مثلا!!! ـ... و به خدا و بعد هم به پیامبر و امامان معتقدم. آره بابا!! خیر سرم مسلمونم!مثل اینکه بحث برای توماس جالب تر می شه بعداز کلی سئوال در آخر می پرسه"شما دوتا ـ یعنی من و مینو ـکه با هم دوستید سر این مسایل با هم بحثتون نمی شه؟مینو می گه"نه ما با هم بحث نمی کنیم."!! انکار نکرد ـ قبول داره تایید میکنه و میگه "یا٬ناتورلیش" .یعنی بله البته... موقع خداحافظی توماس دستشو جلو میبره و با مینو دست میده.به دستای در هم گره شده ی منم نگاهی می اندازه.سری تکون میده و لبخند میزنه. لبخندی دوستانه و به جرات پر از احترام... ...................جلسه ی دیروز هم با خوبی و خوشی تموم شد و توماس و ساسان و بقیه رفتن خونشون! به این فکر می کنم که چرا دیروز هیچ کاری نتونستم انجام بدم به جز حداقل... به اینکه چرا ما وقتی یه خارجی رو می بینیم فکر می کنیم که خودش و افکارش و...از ما بهتره؟اصلا از ما بهترونه؟هان؟چرا خودمون و عقایدمون٬ دین و سرزمینمون برامون زشت و بی ارزش می شه؟اونقدر که راحت انکارشون می کنیم؟؟؟به دنبال چی می گردیم؟تایید؟یعنی اینکه یه نفر اونور آب بهمون مهر تایید بزنه چقدر ارزش داره؟!؟ اینه اون افتخار ما به ایران و ایرانی...؟... "دریغ است ایران که ویران شود..." روزای آخر اسفنده و خونه تکانی عید و شیشه های باران خورده.مایع شیشه شو توی دستمه و یه برگه روزنامه تو دست دیگم.سعی میکنم به نوشته های روزنامه نگاه نکنم.آخه دفعه قبل موقع شیشه پاک کردن اونقدر غرق روزنامه خوندن شده بودم که شیشه ها رو یادم رفته بود. صدای قیژ قیژ شیشه با شعری که زیر لب میخونم هماهمنگ میشه "شیشه ی پنجره را باران شست٫از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهدشست..." <<<<<<<<<< حالا بهار حیاط ما از پشت شیشه های مثل آینه قشنگتر به نظر میرسه. به خودم نهیب میزنم:هرسال با چشمای خودت معجزه ی بهار رو میبینی ولی باز ..."کاش میشد خدا رو بوسید!!!از پشت پنجره بابا رو میبینم که داره به بنفشه های تو باغچه آب میده.منو که میبینه لبخندی میزنه و دست تکون میده.هر سال تو اسفند کلی قند توی دلم آب میکنم و بهش میگم:بابا٫ امسالم تو باغچه پامچال وبنفشه میکاری؟با صدای بابا به خودم میام ."بسه دختر!اینقدر دستاتو خسته نکن.".کاش میشد خدا رو بوسید!!! >>>>>>>>> روی پله های حیاط میشینم.بوی یاس رازقی٫بوی بهار و این بنفشه های بنفش...بابا کنارم لب پله ها میشینه.لیوان چای رو میدم دستش. نفس عمیقی میکشه.انگار خستگی از تنش بیرون میره.به دستاش نگاه میکنم و بعد به گلای توی باغچه. باید به دستای مهربونش بوسه بزنم. یاران همراه... نه من از شما انتظار دارم که این پست طولانی رو بخونین و نه شما وقتش رو...همین که سری به گرداب خاموشم زدید یک دنیا ممنون.در پناه حق...
آخیش...بالاخره شکست...طلسم رو میگم.طلسم سکوت.سکوتی که گاهی میاد و تمام وجودمو پر میکنه.اون موقع کارم میشه فهمیدن و فهمیدن و فهمیدن.خودت خوب میدونی چقدر سخته که چیزی رو بفهمی اما نتونی فریادش بزنی...این جور وقتا تنها دلخوشیم اینه که حس میکنم تو کنارمی و حداقل واسه تو یکی نمیخواد دلیل بیارم که چرا ساکتم و دلم گرفته.خوبی توام اینه که"از نگه کردنم احوال مرا میدانی..".دیگه زیاد پاپی نمیشی.برچسب آشفتگی و عشقو عاشقی ام بهم نمیزنی.باهام مهربونتر میشی.وای که چقدر خوب زبان سکوتو ترجمه میکنی!...راستی!امروز وقت صبحانه مورچه ای رو دیدم که تو ظرف عسل افتاده بود.گاهی وقتا رسیدن به اوج خوشبختی به قیمت جون آدم تموم میشه.نکنه میخوای اونقدر خوشبختم کنی که شیرین ترین لحظه برام لحظه ی مرگ باشه!؟مثل یه مورچه که تو عسل غرق میشه؟... چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟!!دارم از توکل سر میخورم و می افتم تو چاله ی توقع؟؟خوب دست خودم نیست!..گاهی فکر میکنم نیمه ی اول عمرو من به بازی گرفتم٫شاید نیمه ی دیگه بخواد منو به بازی بگیره...تصورشو بکن!سالها فکر کنی و آرزو بسازی و بعد مجبور بشی همه رو تو ذهنت دفن کنی.کشتن آرزو کار سختیه نه؟راستی میدونی چقدر دنبال یه جای دنج گشتم که فقط خودت باشی و خودم وهیچکس دیگه صدامو نشنوه؟اصلا بذار این پست فقط مال خودت باشه...میخوای بگم که این یه پست خصوصیه تا هیچکس اونو نخونه؟آخه دلم نمیخواد حرفام کسی رو خسته کنه.نمیخوام کسی سراغ تو رو از من بگیره. حتی نمیخوام کسی عنوان با تو بودنو بهم بده...میفهمی که؟خوب!حالا بهم قول میدی که تا آخر این نوشته تنهام نذاری؟آره؟فقط من که میگم٫ تو گوش کن!من که اشک میریزم٫تو سنگ صبورم باش!چقدر سخته بین جمع باشی اما تنها بمونی...میدونم...میدونم که همین تنهایی و سکوته که گاهی دست آدمو میگیره و میکشه بالا.میبره به خلاء.و وقتی از این خلاء رها میشی٫حس میکنی که بزرگتر شدی.اما...منو که میشناسی؟میخوام بازم برام بگی!...از حکمتت.بگی که حکمت این اومدن و نرسیدن٫این تشنه لب اومدن و تشنه برگشتن چیه؟نکنه داری منو محک میزنی؟چقدره سنگینی این سنگ محک؟داری چیکار میکنی؟قلبمو محک میزنی یاایمان نداشته ام رو؟یا شاید...شایدم از دست من ناراحتی و به روی خودت نمیاری؟"نکند باز ز دست و دل ما غلطی سر زده و دل پر عاطفه ات رنجیده؟"تیز بین چشم شما نکند باز خطایی دیده؟"پس چی شد؟...من منتظرم. چرا جواب نمیدی؟چرا صبوری میکنی؟همیشه همینطور بوده ای...همیشه وقتی خطایی از من میبینی ساکتی.فقط طوری نگاهم میکنی که مجبور بشم سرمو بندازم پایین و آهسته بگم"شرمنده!"گاهی اما غافلگیرم میکنی.با خوبیات...اونم درست تو لحظه ای که ازت دور شدم یا ناامیدی تو دلم سرک میکشه.یادته؟...مثل اون روزی که دعوتم کردی بیام خونه ات.چقدر غیر منتظره!حتی خودم باورم نمیشد.یکی میگفت توفیقه٫یکی میگفت قسمته٫و من با خودم فکر میکردم نکنه اتمام حجت باشه؟؟...به لحظه ی دیدار که فکر میکردم قلبم تند میزد.باید تو لحظه ی اول چی بهت میگفتم؟چی ازت میخواستم؟...وای که با چه دقتی لباس پوشیدم.سراپاسفید.همون رنگی که تو خواسته بودی!نه آرایش٫نه زر و زیور٫حتی نباید عطر میزدم!آخه گفته بودی وقتی میام٫باید خود خودم باشم.یاشاید اصلا باید از خودمم خالی میشدم...باید "تو میشدم٫تو٫پای تا سر تو...!"تا بیام و به مقدمه های دیدار عادت کنم طول کشید...و بعد چشم که باز کردم من بودم و سیل جمعیت سفید پوش و آهنگ صدای تو...وای که چقدر کر بودم در تموم این سالها!!...چقدر نفهمیده بودمت٫نشنیده بودمت!چقدر تو این سالها صدام زده بودی و من جواب نداده بودم...چقدر!...باید از شجره گام اول رو بر میداشتم.باید لبیک میگفتم.تشنه بودم. تشنه ی گرمای بیابون نه!از درون میجوشیدم. میترسیدم.اگه این قدما به خونه ات نرسه چی؟؟نگرانیم بیهوده بود؟یاشاید مقدمه ای بود برای طواف؟یعنی وجودمو شستشو داده بودی؟؟من که معصوم و بیگناه نبودم؟بودم؟شاید برای پاک کردن وجودم آب کافی نبود.باید آتشم میزدی تا بسوزم و پاک بشم...شاید حکمت این تشنگی همین بود.حکمت این سوختن!...آب میتونه آدمو پاک کنه٫اما گاهی ام غرقت میکنه٫گمت میکنه.ولی با آتش گر میگیری و خاکستر میشی٫میمیری و دوباره زنده میشی!مثل ققنوس...!کجا بودیم؟آهان!بالاخره رسیدیم.خیلی زود.مثل یه چشم به هم زدن.اما من که چشمام باز باز بود.حتی پلکم نمیزدم.مات بودم مات تصویر تو!و منتظر ...منتظر بودم تا برام بگی ...از اون خونه. از کعبه...بگی که چطور میشه" در پیاله عکس رخ یار رو دید"؟بگی برام از اون" لذت شرب مدام!"...نکنه تو اون جماعت سفید پوش که هر کس غرق افکار خودش بود٫فقط من بودم که دلهره داشتم؟مثل بچه ای که مادرشو گم میکنه...کاش دستمو میگرفتی..باید کم کم باور میکردم که مهمان توام.که تو این هفت دور انگار دارم دور خودت میگردم. طواف که تموم شد٫سبکتر شدم...نماز پشت مقام ابراهیم و بعد از همه ی اینها٫یه انتظار دوباره...وقتش بود. باید بازم صدام میزدی!دعوت به سعی.سعی صفا و مروه.رفتم. دویدم. عرق ریختم.صدا زدم. سیراب نشدم.تشنه تر شدم.سوختم.و اینا شدن سر آغاز یه سعی دوباره. سالهاست که دارم سعی میکنم. انگار این سعی تمومی نداره. دنیای ما دنیای سعیه؟نه؟هنوزم دارم میدوم. به اندازه ی همه ی عالم فریاد در گلو دارم. میشنوی؟اگه میشنوی٫پس چرا نمیشکنی این سکوت رو؟لااقل بغضم رو بشکن تا دلتنگی های چند ساله رو خالی کنم. یعنی سبک شدن هم حق من نیست؟پس کجاست زمزم خوشبختی؟چرا نشونم نمیدی؟بازم حکمت؟چقدر سخته اندیشه در حکمت!...مقاومت کنم؟صبور باشم؟باشه٫قبوله!پس لا اقل با نگاهت بهم بفهمون که هنوز از حرفام خسته نشدی.حتی اگه گاهی دستی ام به سرم بکشی کفایت میکنه.دستای مهربونت روی سرم!این موها؟اون تار مویی که بعد از سعی٫ تقصیر کردم چی؟تار مویی در گرو اینهمه تقصیر؟هنوزم تقصیر از منه!کوتاهی از منه!یعنی اون دیدار یه فرصت مجدد بود؟تولدی بود برای آغاز یه زندگی دیگه؟پس چرا من از حج برگشته دوباره گرفتار شدم؟گرفتار دنیا!وفای به عهد سخته٫نه؟!پس کجاست من سفید پوشت؟کجاست ققنوست؟خاکسترم؟خاکسترم کجاست؟زیر اون خاکستر هنوز پر از آتیشه!اصلا چرا دوباره منو بردی به اون روزها؟نکنه پرونده ی سعی من هنوز ناتمومه؟وظیفه ام هنوز تموم نشده؟چرا جوابمو نمیدی؟نکنه میخوای تنهام بذاری؟هنوز که زمزمت رو نشونم ندادی؟من که اینجا آب نمیبینم. همش سرابه و سراب!...چرا حالا؟حالا که دنیا اسیرم کرده میخوای منو رهاکنی؟من با این بندها چه کنم؟یعنی این همه فریاد کار ساز نیست؟کجای کارم ایراد داره؟پس بخشش تو کی به کارم میاد؟بذار صدات بزنم. میشنوی یا دوباره داری منو محک میزنی؟طرف صحبت من فقط تویی!مگه همیشه نمیگفتی هر حرفی داری فقط به خودم بگو؟پس تکلیف من و دلم چی میشه؟اگه اینجا گمت کنم چی؟...نرو!تنهام نذار!آرومم کن.مثل قدیما٫مثل همیشه!...راستی یادت هست؟؟ "ما سر سفره ی تو نان و نمک ها خوردیم. میزبان دل ما! حرمت نان و نمک یادت هست؟" "باز این طفل خطایی کرده ... قصه ی چوب وفلک یادت هست؟" "چینی فطرتمان از سر طاقچه افتاد و شکست ... شیوه ی رفع ترک یادت هست؟ " گرگ رو نشون میداد.خیلی برام غم انگیز بود. اون شب نشستم و تا پاسی از شب یه شعر نوشتم(سرودم!!!).همیشه گرگها رو دوست داشتم.از همون بچگی... گرگ توی داستان شنگول و منگول رو خیلی دوست داشتم. وبا خودم فکر میکردم که اون آقا گرگه خیلی آقای با نمکی بوده!...مخصوصا وقتی برای گول زدن بچه بزغاله ها صداشو نازک میکرده و ادای خانم بزی رو در می آورده.!!!هیچ وقت هم گرگه رو به خاطر خوردن بزغاله ها گناهکار ندونستم. خوب اونم گرسنش بوده!نمیتونسته که علف بخوره٬باید بزغاله میخورده!!!!!خلاصه اینکه از اول از شخصیت!گرگ خوشم می اومد.مخصوصا از اینکه تو شرایط سخت هارتر و مقاوم ترمیشه.صدای زوزه ی گرگ روهم دوست دارم...البته خیلی وقتا هم بابیرحمی هاش مخالفم.اینم از حکایت شعر من که اونو در ادامه خواهید خوند: سردی شب با سکوت صخره ها همراز بود زوزه ی گرگی به شب با غم طنین انداز بود برق چشمانش ز نور ماه پرتو می گرفت انعکاس ناله اش بر سنگ ها چون ساز بود اشک سردی در دو چشم روشنش پا می گرفت آتش غم بر دلش چون یاوری دمساز بود مکان:تهران دانشگاه ملی ایران زمان:پاییز دیروز بعداز ظهر من:گوتن تاگ!فقوو...ایش موس دیزن تکست اوبر زتسن...کنن زی میر هلفن بیته؟ استاد!:...اوبر زتسن؟ناین ماینه لیبه.داس کن ایش نیشت...(این یعنی استاد نمیتونه کمکم کنه). (من به خودم:مثل اینکه بیخوابی رو ذهنت اثر گذاشته هاااا!برای ترجمه از استادی کمک میخوای که خودشم فارسی بلد نیست؟!) باعجله از دفتر استاد آلمانی الاصلم به دفتر ایرانی الاصلم میرم. مکالمه ی بالا به زبان فصیح فارسی ! دوباره تکرار میشه. من:سلام آقای دکتر...!ببخشید من باید این متن رو ترجمه کنم اما معنی یکی از کلمات رو پیدا نکردم.ممکنه منو راهنمایی کنید لطفا؟و... آقای دکتر:...اوووه.متاسفم٫من وقت ندارم.از آقای... کمک بگیرید.ایشون استاد ترجمه ی شما هستندو... (من به خودم: چرا به ذهن خودت نرسید؟؟استاد... حتما میتونه کمکت کنه.اصلا وظیفه ی استاد...اس.) ( خودم به من:اگه توام تا صبح پای ترجمه بیدار نشسته بودی دیگه نمیتونستی فکر کنی..) چند بار از پله های دانشکده بالا و پایین میرم تا بالاخره استاد ترجمه رو پیدا میکنم. من:(با خوشحالی ) سلام استاد...(و تکرار مکالمات قبلی...) استاد ترجمه:چقدر این متن بد تایپ شده.چشمام نمیبینه! اوهوم ...خوب حالا اشکالتون کجا هست؟ من:استاد٫همین یک کلمه... استاد ترجمه:رمونستراتسیون...؟...من نمیدونم.! من:(یه لحظه به مدرک دکترای استاد شک میکنم.!)ولی استاد٫این کلمه ی مهمیه نمیتونم ازش رد بشم... استاد:اصلا محتوای این متن چیه؟ من:حقوقی٫تجاری استاد:ما تابحال فقط متون ادبی رو با شما کار کردیم. ترجمه ی چنین متونی حتما براتون سخته... من:بله استاد!البته کوتاهی از ماست!!! استاد:بععله!!!!!! بازم استاد:خوب حالا این متنو از کجا پیدا کردی؟مربوط به چی و کجاست؟ من:مال یه شرکت تجاریه...در ارتباط با سفارت آلمان. استاد:اووه!کدوم شرکت؟مگه کار میکنی؟تو سفارتی یا توی شرکت؟استخدامی؟ رسمی یا قرار دادی؟ چقدر حقوقته؟بیمه چی؟آلمان چی؟و...اگه (به استاد مهلت بدم کم کم دنبال شجره نامه ام میگرده!) من:(با نهایت تواضع و احترام!)معذرت میخوام استاد.من باید این ترجمه رو تا نیم ساعت دیگه برای دارالترجمه فکس کنم.ممنون از راهنماییتون... خدا حافظ...(و استادو در دریای کنجکاوی هاش غوطه ور میذارم.!) استاد:خدا حافظ.... معنی اون کلمه میشه" فرجام خواهی"...! (من به خودم:چرا هیچی نگفتی؟؟چرا نگفتی که این اولین تجربه ی کاریته و هیچ ربطی ام به سفارت و ...نداره؟چرا نگفتی این متنو از دارالترجمه قبول کردی تا کار ترجمه رو جدی تر و اصولی تر یاد بگیری؟و...) من:الو؟دارالترجمه ی... ؟من این متن فوری شما رو ترجمه کردم و فرستادم.... دارالترجمه:.....خوب حالا صفحه ای چند باید بپردازیم؟ من:اصولا صفحه ای....تومان. دارالترجمه:چی؟ولی قیمت رو بالا گفتید؟ما همیشه ...تومان به مترجم میپردازیم.و...والا گرونه و... و... من:اما من... (چشمام سیاهی میره...سکوت....بوق ممتد...) (من به خودم:واااای!آخه چرا قطع کردی؟ باید چونه میزدی!!!!چرا حقتو نگرفتی؟...چرا؟... ) (خودم به من:یعنی خودش نمیدونست؟چرا ناحق؟چونه بزنم؟به چه قیمتی؟واسه چی؟برای یاد گفتن و تجربه؟) * * * مکان :تهران گوشه ی اتاقم زمان:پاییز امروز دیروز در اولین تجربه ی کاریم به مسایل مهمی پی بردم.مسایلی که شاید در بازار مکاره امروز٫ از پشتکار و صداقت و رعایت امانت در کار و رعایت حق٬به درد بخورتر هستند...این اصول عبارتند از:۱ .سماجت ۲.ریا ۳.فریب ۴.تملق ۵.دروغ ۶.دروغ ۷.دروغ... وباز هم دروغ....که البته ما این اصول را باهم سیاست و یا به عبارتی زرنگی مینامیم. (من به خودم :آخه تو چراسیاست نداری؟) مدتی بود که داشتم کتابهایی در مورد اصول مدیریت و بازار یابی و رفتار سازمانی و ...میخوندم.اما امروز بستمشون. (من به خودم:فکر نان کن که خربزه آب است!) .فعلا به زمان احتیاج دارم. باید به دعوایی که بین "من و خودم"در گرفته برسم و حلش کنم.البته نه به هر قیمتی... نه به قیمت فراموش کردن "خودم". همیشه فکر میکردم که هیچ وقت دلم برای روزای کودکیم تنگ نمیشه. آخه جوونی اونقدر قشنگ و جذاب هست که دیگه آدم وقت نکنه به آلبوم بچگیاش نگاه کنه.اما وقتی از روی پل کودکی رد شدم٫فهمیدم که اینطور نیست.حالا خیلی وقتا دلم برای اون روزا تنگ میشه.روزایی که بوی سیب و خاک بارون خورده میداد.دلم میخواد چشمامو ببندمو برگردم به کودکی...به حیاط بزرگ و سرسبز خونه ی مادربزرگ.بچه ها همگی توی باغ قایم موشک بازی میکردن.یه تاب بزرگ هم به شاخه های درخت توت بسته بودن و نوبتی تاب بازی میکردن.تنگ غروب٫صدای اذان موذن زاده که بلند میشد٬خسته و کوفته توی ایوون جمع میشدیم تا نماز بابابزرگ تموم بشه و برای ما قصه بگه.(چقدردلم بری طنین گرم و زلال نمازش تنگ شده...).بوی گل محمدی و یاس امین الدوله همه جا رو پر میکرد.دستای پیر و مهربون بابا بزرگ موهامو نوازش میکرد و با قصه ی دختر شاه پریون به خواب میرفتم. اون روزا فکر میکردم که وقتی بزرگ شدم٫فلسفه ی گل و درخت و آب رو می فهمم.دنیا رو میشکافم و خودم برای همه ی نمیدانم هایم پاسخی پیدا میکنم. و حالا...اون روزا گذشت و من گل و درخت رو فراموش کردم. همون دنیایی که میخواستم توی دستام بگیرمش٫ منو طوری اسیر دستای خودش کرد که یادم رفت آخرین باری که ستاره هارو دیدم کی بود؟یادم رفت که بالای سرم آسمانی هست و ستاره ای و شاید حتی خدایی... زمینی شدیم و بازاری و دانشگاهی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و.... غم نان آمد و عشق رو با خودش برد.دیگه وقتی نداریم که به باران و خاک و گیاه فکر کنیم.چه اگر وقتی هم داشتیم فکر کردن به اینها بیکاری است و شاید هم دیوانگی!!!... حالا مدتهاست که با قصه ی دخترک کبریت فروش به خواب میرم و دختر شاه پریون رو توی کودکی هام گم کردم.مدتهاست که بی آبی و خشکسالی نمیذاره به فلسفه ی آب فکر کنم.خیلی وقتها با دیدن درد و دغدغه ی دنیای اطرافم٫ غم خودم رو که هیچ٫خودم رو هم از یاد میبرم... نمیدونم اما یکی میگفت:امیدوارم که عاشق بشی تا دردهای دنیای اطرافتو از یاد ببری.... این حرفو که میشنوم اولش یاد تیتر گرداب می افتم:"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها..."وبعد...جمله ای از زنده یاد نادر ابراهیمی در کتاب "آتش بدون دود" به خاطرم میاد: "عزیز من !عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری..." رفتار من عادی است اما نمیدانم چرا این روزها هر کس مرا می بیند از دور میگوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما من مثل هر روزم با آن نشانی های ساده و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام. این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس میکنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم.... فعلا جز سکوت حرف دیگری ندارم.اگر بهانه ی سلام هم نبود به گرداب نمی آمدم. اما به زودی برمیگردم. با کوله باری از حرفهای دلتنگی...
که پاک یادشون رفته بود اومدن واسه بحث علمی فرهنگی!!![]()
ـ بازم جای شکرش باقیه که مینو منو زنده زنده
فقط به توماس می گم" لا اکراه فی الدین "توماسم اینو
اما از دیروز تا حالا ذهنم بدجوری درد گرفته!
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

