|
سکانس اول:پسرکی با صورت سیاه و موهای لخت آکاردئون میزنه و دختربچه ای با یه جعبه که چندتا سکه توشه کنارش راه میره.(دلم میخواد با آهنگ شادی که پسرک میزنه زار زار گریه کنم.) سکانس دوم:پیرمردی با پیراهنی سیاه و کهنه با صدای بلند روضه میخونه.دستای پیرمرد میلرزه اما صدای رسایی داره.انگار تموم دردها و غصه هاشو جمع کرده توی صداش و داره رو سر دنیا فریاد میزنه. سکانس سوم:مرد جوونی با یه کلاه فرانسوی روی یه چهارپایه کنار خیابون نشسته و نقاشی میکشه.یه عده هم دورش جمع شدن و نگاهش میکنن.(بی اختیار یاد مادر پرین تو کارتون باخانمان می افتم) سکانس چهارم:مردی گوشه ی خیابون نشسته و با خودش حرف میزنه و بلند گریه میکنه.مرد گدایی نمیکنه.یه عده بی خیال از کنارش رد میشن٬عده ای هم یه لحظه می ایستن و نگاهی میکنن و رد میشن. سکانس پنجم:دختربچه ای با روسری سفید که حالا دیگه خاکستری شده میپره جلوم."خانوم تورو خدا ازم یه فال بخرین٬تو رو خدا"...دلم هری میریزه پایین.یه چیزی تو نگاهشه که آتیشم میزنه.نمیدونم این حس چیه که اینطور داغونم میکنه.از اینکه ازش فال خریدم خوشحال نیستم.آخه مگه اسکناس دویست تومنی من دردی هم از دریای درد دخترک کم میکنه؟ سکانس ششم:فال حافظ توی دستم خیس و مچاله شده.حتی دلم نمیخواد در پاکتو باز کنم.انگار خجالت میکشم...خجالت میکشم از دستایی که جز درد و بد بختی چیز دیگه ای رو لمس نکردن و میخوان حدیث سرو و لب جوی و یار شیرین سخن رو بفروشن تا بتونن رو ی زخماشون مرهم بذارن.پاکت فال از تو دستم رها میشه و باد اونو با خودش میبره.نگاه دخترک دوباره جلوی چشمام تداعی میشه..."به جای شکر گاهی صخره ها با گریه میگویند چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را؟" سکانس هفتم:سعی میکنم به ویترین رنگارنگ و پر زرق و برق مغازه ها خیره بشم و به آدمای بی خیال دور و برم...نه!نمیشه!سعی میکنم چشمامو ببندم٬نبینم و نشنوم٬بایدخودمو بزنم به بی خیالی...اصلا به من چه؟من چیکاره ام؟ مگه تقصیر منه؟بین این همه آدم که دارن زندگی خودشونو میکنن و بی خیال بقیه شدن٬من بیام بشم کاسه ی داغتر از آش؟؟هر کسی واسه خودش غصه و مشکلی داره... سکانس هشتم:نه٬نه!نمیشه.سعی کردم بی خیال باشم٬اما نمیتونم٬نه نمیتونم! دست خودم نیست.صحنه هایی که دیدم از جلوی چشمام پاک نمیشه.انگار چشمام تبدیل میشن به دوتا ذره بین که میخوان تمام دردها و فقرها و بدبختی های دنیا رو پیدا کنن وغمشو بریزن توی دل من.بعدم یه حسی مدام توی وجودم فریاد بکشه و هی بپرسه چرا؟چرا؟چرا...وتازه احساس کنم که هیج کاری از دستم بر نمیاد. سکانس آخر:روی تختم نشستم.آرومم.اما این ظاهرمه .دوباره تو دلم گردابی به پا شده.ساکتم٬آتش زیر خاکسترم.صدای حسین پناهی توی اتاق پیچیده.غم توی صداش غرقم میکنه.با صدای نرم مرضیه به خودم میام.دستای گرم و سبزه ی پریا دستمو میگیره.مریم میگه "کاش خیلی چیزا رو نمی فهمیدیم!!"...با خودم فکر میکنم خوبه که حد اقل ما همدیگه رو می فهمیم.به نیت فالی که از اون دختربچه خریدم٬ دیوان حافظو باز میکنم: "در اندرون من خسته دل ندانم کیست" که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست" + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 18:51 توسط فاطمه |
به... "وآمدی که..." "و آمدی که بریزی به هم جهانم را " "به ناکجا بکشی پای ناتوانم را " "مهم نبود که ویران شدم به خاطر تو" "دلم خوش است که پس دادم امتحانم را" "و آمدی که به پایم بپیچی و بروی " "و میروم که ببندم دل و دهانم را" ادامه مطلب + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 19:2 توسط فاطمه |
دبیرستانی که بودم درس مغناطیسو از همه ی مباحث فیزیک بیشتر دوست داشتم.وقتی یه مطلب تازه از مغناطیس میخوندم به همون اندازه که یکی از غزلهای عاشقانه ی سعدی رو بخونم لذت میبردم...
روزای زیادی از اون موقع میگذره.اما یکی از صفحات کتاب فیزیکم هیچ وقت از جلوی چشمم پاک نمیشه:"هرگاه آهن در میدان مغناطیسی قرار بگیرد به آسانی خاصیت آهنربایی پیدا کرده و آهنربا میشود.آهن به آسانی نیز این خاصیت را از دست میدهد."اما... "هر گاه فولاد در میدان مغناطیسی قرار بگیرد به آسانی خاصیت مغناطیسی پیدا نمیکند.اما چنانچه این خاصیت را بپذیرد به راحتی آن را از دست نمیدهد." + نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 23:7 توسط فاطمه |
شب سردیه.پنجره ها می لرزن.خودکار از بین انگشتام رها میشه. میرم کنار پنجره.طوفانه.(ما چو دادیم دل ودیده به طوفان بلا...)برمیگردم.....ساعت:پنج دقیقه به یک. طوفان شدیدتر شده.پنجره ها بیشتر می لرزن.سردمه.ژاکت دست باف مامانو میپوشم.دستم نقشای برجسته ی ژاکتو لمس میکنه.چقدر سخته بافتن اینا.هیچ وقت نفهمیده بودم.یعنی الان اگه اون دستای گرم و مهربون توی دستم بود اینطور میلرزیدم؟!...ساعت:پنج دقیقه به سه. پتو روی شونه هامه.طوفان تموم شده.پنجره ها دیگه نمیلرزن.اما من دارم میلرزم.انگشتام انگار یخ زدن.کتاب توی دستم سنگینی میکنه.حس میکنم کسی صدامو نمیشنوه.حتی مینو که با صدای ورق خوردن کتابم از خواب میپرید.اشک از چشمام سرازیر میشه.ترسیدم!دارم میلرزم.نمیدونم چرا.کسی ام ازم نمیپرسه چرا.حس میکنم تنهام.خیلی.اونقدر که انگار خدا هم از پیشم رفته.(مرا رها کردی؟مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی؟مرا که رام تو بودم...)ساعت:پنج دقیقه به چهار. نشستم تو دل تاریکی.چراغو خاموش کردم.با صدای بلند گریه میکنم.نمیخوام واسه گریه ام دنبال بهانه بگردم.انگار برگشتم به سه سالگی.از اینکه ترسیدم و سردم شده،از اینکه اینطور اشک میریزم خجالت نمیکشم.نگران بیدار شدن کسی هم نیستم.هیچ کس صدامو نمیشنوه.بی ا پتو از روی شونه هام سر میخوره.دلم میخواد باور کنم که خدا باهام حرف زده و بهم سلام کرده.با خود خودم.بدون هیچ توقعی . بدون اینکه من از اون حاجتی بخوام یا اون از من عبادتی.بدون اینکه بخواد حساب کتاب بدیها یا خوبیامو بکنه.بدون هیچ بهشت و جهنمی.اصلا فقط به خاطر اینکه دلم گرفته.واسه اینکه ترسیدم وسردم شده. به خاطر خودم... آرومم.انگار سرمو گذاشتم رو شونه های کسی. شونه هایی مهربونتر از شونه های مادرم.دلم میخواد حرف بزنم.ساده و بی غل و غش.به سادگی اون شبان توی شعر مولوی.چشمامو میبندم و آهسته جواب میدم:سلام...ساعت... + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 12:16 توسط فاطمه |
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل کجا دانند حال ما ؟ سبکباران ساحل ها ؟؟ - فاطمه ! ؟ فاطمه !؟ خوابی ؟ می گم خوابی ؟ چرا جواب نمی دی ؟؟ . . . کی ؟ من ؟ آره بیدارم . بیدار بیدار . خیلی وقته بیدار شدم . مدتیه خوابم نمی بره . حتی توی خوابم هم بیدارم . تو یه فضای عجیب محصورم . انگار افتادم تو یه گرداب . تو یه فضای گنگ و گل آلود و تاریک . اولش نفس می کشم اما بعد احساس خفگی می کنم . قلبم سنگینی می کنه . انگار تو یه دریایی از آتش می افتم . بین امواج گم میشم . اشک از چشمام سرازیر میشه و دوباره به یادش می افتم . - به یاده ؟؟؟ می خوام بنویسم از خوابم ، از خودم ، از گرداب . شاید اینطوری برسم به ... رائوشا * رائوشا ؟؟؟ میگن یعنی دختر روشنایی + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 12:27 توسط فاطمه |
|
| ||||||